|
هي دست ميرود به كمرها يكي يكي وقتي كه ميرسند خبرها يكي يكي خم گشته است قد پدرها دو تا دو تا وقتي كه ميرسند پسرها يكي يكي سردار،بي سرآمدهاي تاكه خم شوند از روي دارها همه سرها يكي يكي رفتي كه بين مردم دنيا عوض شود درباره بهشت نظرها يكي يكي ... + 87/04/29 9:41 توسط من ِ او |
اولين باري بود كه صداشو مي شنيدم جالب بود برام هر چند نبايد غير اين رو انتظار ميداشتم صدا عين صداي امام پر ابهت همه شير مردها همينطوري اند عجيب نيست . نه سوگواره بود نه جشنواره يادواره بود يادواره پهلوان احمد نه كاك احمد نه حاج احمد نه كاك پهلوان حاج برادر احمد . ۹۵۱۷ روز گذشت حتي پدر هم رفت اما مادر هنوز هست به عشق ديدن پهلوان كاك حاج برادر احمد متوسليان . + 87/04/15 12:33 توسط من ِ او |
قلب قرمز بيست روزي مي شد كه از رفتن صالح ميگذشت . ديگر بايد پيدايش ميشد . كاسه صبر مادر هم داشت لبريز ميشد . از دلواپسي افتاده بود به جان در و ديوارهاي خانه . پير زن خسته كه ميشد ميرفت و روبروي عكس صالح مي نشست و صالح هم به مادر لبخند ميزد و تمام خستگي اش را به در ميكرد . آن عكس را موقعي كه پدر صالح زنده بود و با هم به زيارت امام رضا (ع) رفته بودند در اطراف حرم انداختند و صالح هم بعدا عكسش را داد تا توي يك قلب قرمز جا دادند . مادر هميشه با خودش فكر ميكرد آن قلب قرمز خودش است . روزها گذشت و صالح نه نامه اي فرستاد و نه تلفني زد . بي قراري مادر هم از موقعي كه آن رويا را ديده بود بيشتر شده بود و مي دانست به زودي صالحش را خواهد ديد و در آغوشش خواهد كشيد ، اما كي ؟نمي دانست . خبر صالح صداي تلفن تا دم در حياط ، همانجايي كه مادر صالح ايستاده بود آمد . مادر كه تلفن را برداشت آنكه پشت گوشي بود خواست با پدر صحبت كند اما زن هيچ كس را نداشت خودش بود و صالح كه الان يك ماهي مي شد به او سر نزده بود ... - خانم ... خانم ... آخر ... و دگر هيچ نگفتند هر دو ... صداي بوق بوق گوشي پر شد تو سر زن . قلب مادر حياط پر شده بود از زن و مرد كه همه براي ديدن صالح لحظه شماري مي كردند ،آنها را مادر صالح خبر كرده بود و حالا خودش آرام در بالكن ، كنار چند زن نشسته بود و آرام آرام ذكر ميگفت . بوي اسپند كوچه را پر كرد . صالح هم بالاخره سر رسيد . مثل مردها و پسرهاي همسايه ها كه يكي يكي بر ميگشتند . مادر تا صالح را ديد پا كشيد طرف در . اما پاهايش فقط تا وسط حياط ياري اش كردند . همانجا نشست روي موزائيك ها . همسايه ها ياري كردند و تابوت صالح را به طرف مادر بردند . مادر پسرش را در آغوش گرفت و با خودش فكر كرد قلب قرمزي است كه صالح در وسط آن دارد به او لبخند ميزند . قلبي كه حالا داغ داغ بود . داغ داغ . + 87/04/09 21:46 توسط من ِ او |
براي دادخواهي.... حجه الاسلام جهانشاهی روحانی عدالتخواه سیرجانی، صبح امروز و به منظور دادخواهی و اعتراض به زمین خواران سیرجان پیاده عازم تهران شده است. مطابق اخبار دریافتی توسط خبرنگار عدالتخانه، وی چندی پیش این اقدام اعتراضی خود را اعلام کرده بود و طبق آخرین اخبار رسیده وی هم اکنون در سی کیلومتری سیرجان در شهر زیدآباد با پای پیاده طی مسیر نموده است. در همین راستا دانشجویان عدالتخواه دانشگاه های پیام نور، آزاد و تکنولوژی سیرجان با انتشار بیانیه ای اعلام کرده بودند که پس از گذشت دو سال از مطالبات مردمی و عمومی شدن بحث زمین خواری های سیرجان، برخی مسوولین چنان سرمست و مغرور پست و مقام اند که خود را حاضر به جوابگوئی در برابر مردم نمی بینند. دانشجویان مذکور تاکید کردند: برخی مسوولین بجای خدمت به مردم و برخورد قاطعانه با دزدان بیت المال، افراد عدالتخواه را تهدید یا زندان می کنند، مفسدینی که خود ریسمان وحدت بین مردم و مسوولین را بریده اند و آنان که با آرامش هیچ خطری را متوجه خود نمی دانند و اموال مردمان محروم را غارت می کنند. دانشجویان مذکور در این بیانیه تصریح کرده اند: اکنون که طلبه مبارز سیرجانی جهت دادخواهی، قصد حرکت به سمت تهران با پای پیاده را دارد از مسوولین می خواهیم عوامل مفسد را محاکمه و مجازات نمایند و به اطلاع عموم برسانند در غیر این صورت ما خود را موظف به حمایت از هر حرکت عدالتخواهانه در جهت احقاق حقوق مردم می دانیم. * از دوستان وبلاگ نويس تقاضا دارم براي حمايت از اين روحاني عدالتخواه اين خبر را در صفحه اصلي وبلاگ هايشان انعكاس دهند و هريك از ۴ وبلاگ ديگر براي انعكاس اين مطلب دعوت كنند... * در همین ارتباط (+) (+) + 87/03/20 11:39 توسط من ِ او |
برای شنیدن مداحی کلیک کنید هنوز یاس زیباترین گل دنیاست ... + 87/03/12 10:37 توسط من ِ او |
- مامان مامان اين كيه ؟ * بيا اين ور بچه . - مامان اين عکس كيه ؟ * آخه چي كار داري بچه جون. شهيده ... غريبست ... * بيا بريم اون قطعه سر خاك بابا بزرگ .
+ 87/03/07 9:25 توسط من ِ او |
حسن بر فراز مسجد جامع خرمشهر روايت اول : مامان ، مامان ، بابا اوف شد . معصومه بود كه مادرش سكينه را صدا ميزد . سكينه هري دلش ريخت . وارد اتاق كه شد ، قاب عكس حسن را ديد كه از روي ديوار به زمين افتاده بود . به ياد روزي افتاد كه حسن شوهرش ، آن را به او نشان داد و گفت : سكينه ، ببين ... خوب حجله ايست نه ؟! دستي روي شيشه عكس ميكشد و ميگذاردش روي تاقچه . بغضي كه دقايقي پيش به گلويش چنتگ انداخته بود تركيد . زير لب گفت : پس كي برميگردي حسن ؟ روايت دوم : پانزده متري دوم را رد كرد و تا وارد كوچه شد ، نگاهش گره خورد به حجله اي كه گوشه پياده رو ، درست روي ديوار خانه حميده خانم لميده بود . نزديكتر رفت و مقابل عكس ايستاد . پسرك همسايه از پشت شيشه داشت قطره هاي جشم سكينه را دنبال ميكرد كه حالا داشتند روي صورتش ميلغزيدند و آرام و داغ پائين مي آمدند . روايت سوم : موذن داشت اذان ميگفت و سكينه خود را آماده رفتن به مسجد ميكرد . خيلي ها قبل از او ، به مسجد رسيده بودند . هيچ كس در خود نميديد كه بتواند آن خبر را كه حالا تمام محل جز او خبر داشتند به سكينه بدهد . نام هاي كودكان سكينه چه آسان بر لبها جاري ميشد و چه زود تمامشان آنها را شناخته بودند . سكينه كه پا گذاشت توي مسجد سكوتي سنگين تمام مسجد را پر كرد . كم كم نگاه ها به دنبال سكينه به راه افتادند . سكينه فهميده بود همه چيز را . خيلي زودتر از آنچه كه جمعيت فكرش را ميكردند . زماني را كه سالهاي سال از آن فرار ميكرد و هراس داشت بالاخره فرارسيده بود . درست از همان 7 سال پيش كه به خانه حسن پا گذاشت . حسن براي او نبود اين را همان روز اول فهميده بود . او متعلق به اين دنيا نبود . هر روز زلال چشمانش اين را براي سكينه فرياد ميزدند . روايت چهارم : حالا سكينه مقابل مردش زانو زده بود و او را به منصوره كه مدام سراغش را از او ميگرفت نشان داد . حسن برگشته بود با نشاني بر پيشاني كه سكينه لبهايش را بر رويش نهاده بود و زار ميزد و روزهاي با او بودن را به ياد مي آورد . او بايد عشقش را به خاك ميسپرد و بدون او ادامه ميداد . روايت پنجم : روزهاي سخت سكينه به زدوي از راه رسيدند . روزهايي كه از آرامش حضور حسن خالي بودند . 22 روز از دوازدهم ارديبهشت ميگذشت و 22 روز از پرواز حسن . تلويزيون نويد پيروزي ميداد و تصاويرمسجد جامع خرمشهر را پخش ميكرد . مردان و جواناني كه دور مسجد گرد آمده بودند و دستانشان را به سوي آسمان ميگرفتند و خدا را سپاس ميگفتند . سكينه اشك مي ريخت و پيروزي را ميديد . او امروز حسن را بر فراز مسجد جامع خرمشهر ميديد . + 87/02/31 11:26 توسط من ِ او |
دنياي عجيبي است ... انگار ميكني شده اي ماهي كه از آب دورش كرده اند ... دعايش كنيد ... اين ماهي ... نميدانم اين ماهي ... چقدر ديگر بايد تشنه شود تا از عطشش بميرد ... جان بكند ... بميرد ... جان بكند ... بميرد ... دوباره جان بكند ... كجايي درويش مصطفي ؟ عاشقي كه هنوز غسل نكره ... دعا كن درويش مصطفي شايد دعاي تو بگيرد ... اصلا نه ... هفت گدا را ميخواهم ... 7 گدا دعا كنيد ... مهتاب تو ... تو شهيده اي ... همه شهدا ... ديگر نه انگشتر فيروزه به دست ميكنم نه عقيق ... قبلا ها ... پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت... + 87/02/11 11:3 توسط من ِ او |
+ 87/02/07 13:2 توسط من ِ او |
آی کجائید خدایان عشق خفته به تابوت به تاوان عشق نام شما نان شب ما شده دوری تان قسمت لبها شده + 87/02/03 11:20 توسط من ِ او |
|