تبليغاتX
من ِ او

من ِ او

فاطميه بود كه محضر اميرالمومنين(عليه السلام ) رسيدم

ايستادم روبروي آقا

ميخواستم دو زانو بنشينم نميشد

ميخواستم سرم را روي پاهاي آقا بگزارم نميشد

ميخواستم بميرم براي آقا ،

نميدانم مّردم يا نه

شايد مّردم نميدانم آنوقتي كه آقا هم با من زبان گرفته بود .

شايد مّردم نميدانم .


پي نوشت :

1-اين من ِ‌او هم ديگر شورش را درآورده .

2-خوب شور است ديگر ميلاد و غير ميلاد سرش نميشود ،‌بايد بشود ؟

3-فاطميه بود كه محضر اميرالمومنين (عليه السلام ) رسيدم ...

4-ميلاد امير بيان حضرت علي (عليه السلام ) مبارك باشد .

5-مرد من روزت مبارك ...


پي نوشت بعدي :

1-امروز توي بي آر تي بودم
داود آبادي را ديدم
لاغرتر شده بود يا چاقتر كاري ندارم
او هم مثل من بي آر تي سوار شده بود
دروازه دولت
گمانم ميرفت سمت اسوه
شايد
به فكرم رسيد خيلي وقت است آپ نكرده
امروز آپ كرد ؛ چه آپ كردني حکایت مرد هپلی کثیف بدبو!!!

۲-نوشتاری از سعید قاسمی درباره حاج احمد متوسليان و اعزام قوا به لبنان

+ نوشته شده در 88/04/14 9:56 توسط من ِ او |


Free Image Hosting

توصيه رهبر نازنينم حضرت آيت‌الله خامنه‌اي به معتكفين


* توصيه من اين است كه در اين سه روزي كه شما در مسجد هستيد، تمرين مراقبت از خود بكنيد. حرف كه مي‌زنيد، غذا كه مي‌خوريد، معاشرت كه مي‌كنيد، كتاب كه مي‌خوانيد، فكر كه مي‌كنيد، نقشه كه براي آينده مي‌كشيد، در همه اين چيزها مراقب باشيد رضاي الهي و خواست الهي را بر هواي نفستان مقدم بداريد؛ تسليم هواي نفس نشويد. تمرين اين چيزها در اين سه روز مي‌تواند درسي باشد براي خود آن عزيزان و براي ماها كه اين‌جا نشسته‌ايم و با غبطه نگاه مي‌كنيم به حال جوانان عزيزمان كه در حال اعتكاف هستند. با عملِ خودتان به ما هم ياد بدهيد.
خطبه‌هاي نماز جمعه تهران 28/5/1384


پي نوشت :

۱-خوب انتخابات هم تمام شد . كاري ندارم به حاشيه هايش . بس است . مرخصي لازم داريم . يك مرخصي ۳ روزه . همه اش به بركت دم مسيحايي رهبرم است . خدا را شكر .

۲-با هزار زحمت و مشقت انشاءالله در مسجد دانشگاه شريف اگر خدا بخواهد معتكف خواهم شد .

۳-كاش توي محوطه بيت حضرت آقا لااقل يك مسجد بود ، انگار آقا خيلي دلش اعتكاف مي خواهد آن هم توي مسجد .

۴-اعتكاف امسال به نيابت از آقا و بابا و مامان و داداش ها و آبجي و زن داداشي .

۵-يا علي مددي ...

+ نوشته شده در 88/04/09 17:5 توسط من ِ او |


 



Free Image Hosting

اعلام آمادگی پدرخوانده مخملي برای کمک به اغتشاشگران

ادامه مطلب

+ نوشته شده در 88/04/08 13:50 توسط من ِ او |


به خون‎خواهی فرزندانمان از موسوی شکایت کرده‌ایم



حوصله ام سر رفته

به قول معروف ( سرچ ) مي كنم چلچراغ

اينجا شب يلداست

جشن چلچراغ با حضور مردي كه عباي طلبه ها را به تن دارد

و عمامه اي مشكي رنگ

نه مشكي نيست

رنگ خون است كه به سياه ميزند

اينجا شب يلداست

انار است و هندوانه

و زناني كه دندانهايشان برق ميزند

نميدانم كدام چلچراغ است كه باز ميكنم

 :

شماره سیزده

وبلاگ سیاسی فارغ التحصیلان دوره ی سیزده دبیرستان مفید دو

دوباره می گم:
کاش بودی و از نزدیک می دیدی!
وقتی تو درگیری ها و شورش های شهری، ناجا و یگان های ویژه ی ضد شورش نیروی انتظامی اصطلاحا کم میارند، به نیرو های بسیج ابلاغ رسمی می کنند و درخواست کمک!

من با چند تا از دوستان این چند روزه در سطح شهر شاهد اتفاقات بودیم. می خواستیم شایعات رو باور نکنیم و با چشم خودمون ببینیم. نقاط مختلف شهر. از یوسف آباد و مطهری و انقلاب و ولیعصر عج بگیر تا فرمانیه و تجریش و ازگل و هروی!
چیزی که من دیدم نه تذکر به شورای نگهبان و اعتراض به نتایج رای گیری و صیانت از آرای مردم! که فحش و ناسزا به مردم و آتش زدن مغازه و خانه و ماشین مردم و اتوبوس های بیت المال و بانک ها و .... بود. چیزی که دیده شد تیر اندازی از برج های سبحان به بسیجی ها بود!!! چیزی که دیده شد سرقت فروشگاه ها و بانک ها بود. چیزی که دیده شد آتش زدن موتور ها و ماشین های پلیس بود. حمله به صدا و سیما و پاسگاه پلیس بود. گریه و ترسیدن یه زدن بود. لال شدن یک بچه ی چهار ساله از ترس بود. برید ببینید دیگه اینا رو! چرا همش دهن به دهن شایعه می کنید!؟ چرا نمیرید ببینید؟؟

معین جان. اگر تو فیلم دیدی بذار من واقعیش رو برات تعریف کنم!

صحنه ی اول| حدود نماز مغرب و عشاست. هوا گرگ و میش. بعد از ابلاغیه ی ناجا مبنی بر اینکه اغتشاشات میدان هروی به حدی رسیده که از کنترل پلیس خارج شده و آشوب گران در حال ورود به منازل خصوصی مردم هستند و با سنگ به خودرو ها حمله ور شده اند و روی مردم و مامورین اسید می پاشند، نیرو های بسیجی فراخوان می شوند تا از تعرضات جلوگیری کنند.

صحنه ی دوم| بعضی نیرو های بسیجی بچه های دبیرستانی هستند. بعضی پیش دانشگاهی هستند و قراره تا 4-5 روز دیگه سرنوشت زندگی تحصیلیشون رقم بخوره.(باقی پیش دانشگاهی ها در حال حاضر باید در شرایط کاملات ریلکس باشند و کنکور دو سال گذشته رو بدند و از آب میوه های انرژی زا استفاده کنند و به استخر برند...) بعضی دیگه دانشجو هایی هستند که وسط امتحان های ترم قرار دارند. بعضی دیگه هم که سن بیشتری دارند فردا صبح باید به محل کار برند و الان زن و بچه شون تنها و در شرایط کاملا نا امن و وحشتناک بدون حضور مرد خانه روبروی تلویزیون نشسته اند و منتظر هر گونه خبر نا گواری از شبکه خبر هستند.

صحنه ی سوم| مثل همیشه به هر دلیلی تجهیزات به درد بخوری در اختیار بسیج نیست و در حالی که نیرو های ویژه ناجا که عموما بالای 25 سال سن دارند، علاوه بر گاز اشک آور و انواع سلاح سرد و گرم و سپر و کلاه ضد شورش حتی از بیضه بند هم محروم نیستند، بچه ها ی 14 تا 20 ساله باید با دست خالی به کمک مردمی بروند که شورشیان ( البته من می گم شورشی های عوضی بی ناموس! شما می گید طرفدارهای موسوی. ولی من معتقدم طرفدارای موسوی یا هیچ کس دیگه ای نیستن!) کم کم وارد خونه ها شون شدند و به هر نوعی به اموال و انفس زن و بچه ی مردم متعرض شدند.

صحنه ی چهارم| پیرزنی جلوی درب مسجد ایستاده و در حالی که گریه می کنه، برای بسیجی هایی که عموما دست خالی هستند آیت الکرسی می خونه.

صحنه ی پنجم| {بالا تر از میدان هروی} بچه های بسیجی به صف ایستاده اند و منتظر دستورند که یک خودروی ماکسیما با سرعت از پایین خیابون به سمت بالا حرکت می کند و به سمت بچه ها میره و دونه دونه میزنه بهشون و پرتشون می کنه هوا. همه از دیدن این صحنه کپ کردند. چند نفر با موتور سعی می کنند بیفتند دنبالش. اما  ماکسیما کجا و "آمیکو125" کجا!!؟

صحنه ششم| خبر فوت یکی از بچه ها در اثر تصادف با ماکسیمای نقره ای رنگ دهن به دهن بین بچه ها پخش میشود. چهار نفر دیگر هم به خاطر جراحت سنگین به بیمارستان منتقل میشند. رنگ بزرگ تر ها پریده و کوچکتر ها در حال تجزیه و تحلیل داستانند. هنوز حتی خیلی ها از وانت پیاده نشده اند. تلفات قبل از شروع عملیات!

صحنه ی شش+یک| ظهر پس فردا برای نماز به مسجد میروم. بعد از نماز در حالی که دارم از مسجد خارج میشم با رفقا گپ می زنم. متوجه میشم که یکی از دوستانم داره برای عیادت میره بیمارستان. با کمی کند و کاو متوجه میشم که بیمار یکی از بچه های محله و اصلا اوضاع خوبی نداره. مُصِرّ می شوم که همراهشون برم.

صحنه ی شش+یک+یک| امین را در حالی روی تخت می بینم که امیدی به باز شدن یکی از چشم هاش نداره و بدنش بیش از 150 تا بخیه خورده. از کمر به بالا تقریبا جایی نمونده که یا شکافته نشده باشه، یا یا نشکسته باشه و یا دست کم کبود نباشه. با قمه و میل گرد و چوب و چاقو و کابل و سنگ و لگد و ... زده اندش. تعریف می کند که برای رساندن دوستش به خانه  سوار موتور شده بوده که اوباش (البته من می گویم اوباش و اراذل! شما ولی می گید طرفداران میر...) با ماشین به او زده انده و بر زمینش انداختند. آنها کم ِکم 15نفر بوده اند و اینها دست بالادو نفر. اولی که ضعیف تر بوده در همان لحظه ی تصادف به سرش ضربه خورده و بی هوش شده و دیگری را هر که دستش به هر چه که رسیده با همان زده. بی اراده چشمم دریاچه ی اشک می شود. یاد روضه ی قتلگاه می افتم. شمشیر دار با شمشیر، نیزه دار با نیزه، بعضی با چوب و آن ها که هیچ نداشته اند با سنگ...

صحنه ی کوفت| پشت رایانه می نشینم. در نوار بالای اینترنت اکسپلورر وارد می کنم: no . زیر نوار آدرس وبلاگ سیاسی دوره ی سیزده دبیرستان مفید دو ظاهر می شود: http://no13.persianblog.ir . بعد از کلی وقت یک نفر مطلبی نوشته است. با طمع می خوانمش. "صحنه ی شش+یک+یک" مثل خار فرو می رود توی چشمم. لبخندهای امین را که روی تخت دراز کشیده بود از ذهنم می گذرانم. نفسم تنگ می شود. چشمش باز نمی شد. قلبم به شدت به تپش می افتد. ضربه ی قمه شکافی به عمق ده سانتی متر (یک دهم متر) بالای قلبش ایجاد کرده بود. این روز ها هر که را که ریش بر چهره دارد می زنند. پزشکش می گفت اگر کسی لاغر تر از امین بود حتما جان به جان آفرین... لااله الا الله!

صحنه ی منفی بیست و هفت| سال ١٣۶١ است. مسعود رجوی و هم دستانش در گروهک تروریستی مجاهدین خلق در مملکت جولان میدند. به گروه های کوچک تقسیم شده اند و عملیات های تروریستی انجام می دهند. هر شب . همه جای پایتخت رد پایشان را می توان دید. بوی باروت و دود و آتش از جوی ها و کناره ی کوچه ها و خیابان ها به مشام می رسد. این روز ها هر که را که ریش بر چهره دارد می زنند.

صحنه ی زهرمار|در وبلاگ سیاسی دوره سیزده می خوانم: " من نمیدونم اینایی که میان تو خیابون ناموس مردمو اینقد میزنن تا کبود شه کین؟ اینایی که این همه خسارت به مردم وارد میکنن کین؟ واقعا طمع قدرت تا چه حد؟ شاه وقتی زمان انقلاب اتفاقات مشابهی در جریان بود کارایی که اینو میکننو نکرد "
با خودم فکر می کنم. فکر می کنم. به مغزم فشار می آورم! یک نفر در جایی بسیار دور نشسته و با خودش فکر می کند. به نظرش می رسد بسیجی ها دشمن مردمند. بسیجی ها یک مشت سنگ دل اند. موجوداتی هستند انسان نما که برای کتک زدن مردم در بیابان های خیلی دور تربیت شده اند و هیچ از اصول آدمیت و فرهنگ و مدنیت نمی فهمند. یاد حرف امین می افتم! به شوخی گفتمش: " این مشت تو به بابا بخوره بچه می میره! الان همه ی اون نامردا باید قبرستون باشن! چیکار میکردی پس؟؟! عاشق شدی؟! " خندید. گفت: "به خدا هر چی هم می زدن دلم نمیومد تو سر و صورتشون بزنم. فقط می زدم که دور بشن." دلش نمیومد...

صحنه ی مرگ| مشتی لا ابالی دختر باز در خیابان ها "الله اکبر" می گویند. جمعی پسر باز تن فروش در معابر که می گردند "سیاه" می پوشند. دیگری "انا لله.." می خواند!! من: دارم فاتحه ی خیلی چیز ها را می خوانم...

صحنه ی زنده‌گی| پایان شب سیه سپید است.

یا حسین بن علی علیهما السلام

 


پي نوشت :

۱-خودت كه مطلب بنويسي به دلت مي چسبد . همينجوري گفتم خوب .

۲-شماره سیزده ، شايد هم شماره ۲۰ .

۳-پيشترها كه بچه بودم چقدر كيف ميكردم پلاك خانه مان ۲۰ است بعدتر كه بزرگتر شدم پلاك خانه مان شد ۱۳ اما الان ۱۱ است .

 ۴-در همين راستا ببينيد  عكس هاي برخورد كشورهاي غربي با آشوب‌هاي خياباني  را .

۵-در همين راستا ببينيد  فيلم مضروب و مجروح شدن دانشجوی دانشگاه صنعتی امیرکبیر با گلوله، چاقو، چماق و آجر را .

+ نوشته شده در 88/04/02 12:21 توسط من ِ او |


آبروي همه مسلمانان؛ اشك ما را چرا درآوردي؟!

( شعر از حجت‌الاسلام جواد محمدزماني )

ديشب اين طبع، بي‌قرار شما
خواست عرض ارادتي بكند
دست كم از دل شكسته‌تان
واژه‌هايم عيادتي بكند

***

چشم بد دور، عمرتان بسيار
كس نبيند ملالتان آقا!
ما نمرديم خون دل بخوري
تخت باشد خيالتان آقا!

***

چيست روباه در مصاف شير؟!
چه نيازي به امر يا گفته؟!
تو فقط ابرويي به هم آور
مي‌شود خواب دشمن آشفته

***

هست خاموشي‌ات پر از فرياد
در تو آرامشي است طوفاني
«الذي انزل السكينه» تو را
كرده سرشار از فراواني

***

واژه‌ها از لبت تراويدند
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفريدند در دل مردم
عزت، آمادگي، حماسه، حضور

***

اين حماسه همه ز يمن تو بود
گرچه از آن مردمش خواندي
رهبرا! تا ابد ولي محبوب
در دل عاشقان خود ماندي

***

سهم دلدادگان تو سلوي
قسمتِ دشمنان تو سجيل
رهبري نيست در جهان جز تو
كه ز امت چنين كند تجليل

***

نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف با شعور با باور
جاري است انقلاب چون كوثر
هان! «فصل لربك وانحر»

***

گرچه در باغ سينه‌ات داري
لطف‌ها، مهرها، محبت‌ها
گفتي اما نمي‌روي چو حسين
تا ابد زير بار بدعت‌ها!

***

ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمكران گل كرد
بغض تو تا شكست بر لب‌ها
ذكر يا صاحب الزمان (عج) گل كرد

***

جان ايران! چه شد كه جانت را
جان ناقابلي گمان كردي؟!
آبروي همه مسلمانان
اشك ما را چرا درآوردي؟!

***

جسم تو كامل است، ناقص نيست
مي‌دهد عطر يك بغل گل ياس
دستت اما حكايتي دارد...
رَحِمَ اللهُ عَمِي العباس!


پي نوشت :

۱-يكي از خطيبان قمي و شاعر آئيني اين شهر، به مناسبت حال و هواي اين روزهاي كشور و سخنان تاريخي مقام معظم رهبري در نماز جمعه اخير تهران، شعري را كه خوانديد سروده است.

۲-هيچوقت برايم خوشايند نبوده اينكه مطلب ديگران را در اين وبلاگ بگذارم ،‌اما اين شعر زيبا چيز ديگري است .

۳-يا علي مددي ...

+ نوشته شده در 88/04/02 10:11 توسط من ِ او |


 یادداشت فرزاد جمشیدی خطاب به احمدی‌نژاد


جمعه اي که گذشت نه ميرزاده عشقي زنده بود و نه شهريار!
اما آنها که زير سقف باراني آسمان جمعه نفس کشيدند ، عاشق تر از ايده آل عشقي (1)، در اين اوايل گل سرخ و انتهاي بهار ، حسرت حيدر باباي شهريار را روايت کردند تا دور از هياهوي سياست ، سينه آسمان از يالان دنياي غزل سراي آذربايجان سرريز شود و کتاب پر برگ ابرها، آيه هاي باراني 22 خرداد را بر زمين نازل کند:
- حيدربابا ! دنيا دروغ است مگر اينکه مردمش به هم راست بگويند!

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 88/03/31 14:20 توسط من ِ او |


امروز همه اعتصاب‌ها، راهپیمایی‌ها خلاف مسیر ملت ماست

مشت اينها باز شد كه چه آزادى مى‏خواهند؛ آزادى انفجار!


موسوی با تکرار خواسته غیرقانونی خود رسماً از آشوب‌گران حمایت کرد


ردپاي منافقين در آشوب‌هاي اخير


اراذل، خسارت ميلياردي به تهران وارد كردند


شهيد «حسين‌غلام كبيري» آگاهانه در مسير انقلاب قرار گرفت


موسوي سازو كار قانوني مراجعه به شوراي نگهبان را نپذيرفت


همواره در کنار شما خواهم ماند-بیانیه میرحسین رجوی


محسن سازگارا کیست؟


تاييد انتخابات توسط روزنامه كروبي


 تصاوير رسانه هاي خارجي از آشوب هاي تهران

 

+ نوشته شده در 88/03/31 10:47 توسط من ِ او |


 

ای سید و مولای من!  من جان ناقابلی دارم، جسم ناقصی دارم و اندک آبرویی دارم که این را هم خود شما دادید که همه این ها را فدای انقلاب و نثار شما می کنم .

سید ما و مولای ما، برای ما دعا کن که صاحب این انقلاب شمایی.


پي نوشت :

۱- کودکان، دست‏ها را به دعا بلند کرده‏اند. دعا در صراط اجابت است. کودکان آیه شفا می‏خوانند. صدایی رنجور می‏گوید: «اللهم عجّل وفاتی» و چشمه اشک بر سیمای دو کودک طغیان می‏کند. (برگرفته از پايگاه اينترنتي حوزه)

۲-باور كن آقا ما اهل كوفه نيستيم ،‌من كوفيان را مي شناسم . آقا جانم به فدايت .

 


موسوي و كروبي در شوراي نگهبان حضور نيافتند

چرا

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در 88/03/30 11:29 توسط من ِ او |


انقلاب ما نه نارنجي بود نه مخملي و نه رنگي رنگي

انقلاب ما خوني بود     

انقلاب خوني رنگش بالاي هر رنگي است .


يک بحث آماري درباره فراگيري موج سبز


 

+ نوشته شده در 88/03/26 11:50 توسط من ِ او |


بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله القاسم الجبارین

ميداني مير حسين چه كساني از نيامدنت ناراحت شدند ؟

هر چند نبايد گفت نيامدنت ،‌ انتخاب نشدنت .
فوكولي ها
همان ها که روزی فوکولهایشان را می چیدی .
تمام
 
 
 

 


پي نوشت :
1- تبريك به ساحت مقدس حضرت صاحب (عج)  و تبريك به تمامي دوستان .
 
 

+ نوشته شده در 88/03/23 10:9 توسط من ِ او |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه،حکماً عاشقه،نفسش هم تبرکه
یا علی مددی...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

عاليجنابان آشوب
كلكسيوني از اهانت به رئيس جمهور توسط حاميان موسوي
ابراز تاسف آيت الله مهدوي كني از نطق تلويزيوني موسوي
31 كودك در منطقه شيعه‌ نشين پاكستان به شهادت رسيدند
در تصميم خود درباره انتخابات، تجديدنظر مي‌كنيم
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1388

خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


آرشیو موضوعی

تفحص ...
حسن بر فراز مسجد جامع خرمشهر ...
شهیده ... غریبست ...
شهادت شهيد آويني در تالار وزارت کشور ...
پرتره ...
گمنام ...
قلبي كه داغ داغ بود ...
كاك احمد ...
رضوان ...
شهيد گمنام ...
رفاقت ...
جان باز ...
آقا اجازه : تولدت مبارك ...
بزرگ شدم ...
القدس لنا ...
براي شهيد نماز چه ميخوانند ؟...
شهيد 12 ساله ...
قاليباف با توايم ؟!...
حسین به رهروانش حتی در بین دیوار هم سر می زند...
تشييع جنازه ...
گلهاي هميشه بهار تهران ...
پرواز ...
زيارت ...
دروغ ها ...
نگاهي ناب از جنس الماس...
راهپيمايي روضه ...
پروانه هاي ارك ...
تابلوي خون ...
جشن تولد در غزه ...
پرتره ...پرتره ...پرتره...
حالم بهم ميخورد ...
بعد از 5 روز ...
«برای نابودی احمدی نژاد صلوات»!
پر پرواز من ...
كربلايي شدم خدا را شكر ...
پريشاني...
تخريب ...
مضلين 2 ...
كربلايي ...
طلائيه
تخريب تنها
سیب ها روی خاک غلطیدند
هنوز ياس زيباترين گل دنياست
آسمان بهشت
نامرد مردمان
ستون ِ
حامي 1 ...
حامي 2
حامي 3
حامي 4
حامي 5
صداي درد
آزادى انفجار!
آقاي رييس جمهور، مي شود باران باشيد
آبروي همه مسلمانان؛ اشك ما را چرا درآوردي؟!
پلاك 20
پدر خوانده
امير بيان


پیوندها

كف العباس عليه السلام
*قاف*
*سبو*
* پلاك *
*ديده بان*
*زائرشهيد*
* ميخكوب *
* گل صنم *
* قوشخانه *
* شماطیل *
* آرزو قدغن *
* ُسك ُسك *
* شق القلم *
* شوق پرواز *
* پوتين خاكي*
* زندگي محبوبه *
* پهلوان خورشید *
*سفربرمدارعشق*
* بوي خوش ريحان*
* شاهزاده كوچولو *
*خط سرخ شهادت*
* شاسکول ها ... *
* جايي ميان ابرها *
* یوسف های ارزان *
*قطاري به مقصد خدا*
* سوشیانس عج الله *
*به خود آييم وبخواهيم...*
* حجره ی دانشجوئی یک*
* كهنه سرباز-فاطمه جون *
* گل نسرين ِ جنگي نويس *
*توراميسپارم به ميناي مهتاب*
*زهرا * سالك * درويش*عسل*
*يك استكان چاي ، مريد آيت الله مصباح يزدي*
* خط خطی های یه بچه مثبت ِ حزب اللهي *
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin