
خواستم مطلب اين پست را به ياد پدري شهيد بنويسم
نتوانستم
شايد اين شهيد هم مي خواهد مانند فرزند گمنامش
گمنام باقي بماند
گمنام براي من
گمنام براي تو
گمنام براي او ...
اربعين حسيني (اروند رود)

طلبه ای از نسل شهادت
وبلاگ را كه باز كردم اولش جا خوردم
يكي كه حاجي نبود
توي وبلاگ حاجي
به جايش نوشته بود :
حاج علی اسما عیلی سحرگاه دیشب
ساعت سه نیمه شب بر اثر جراحت شدید شیمیایی از ناحیه
ریه در بیمارستان
بستری شدند وبه دعای خیر شما عز یزان نیاز مندند .

گزارشي از خبرنگار من ِ او

باران مي خورد به شيشه اما اينبار نه مثل انگشت فرشته ...
انگار دانه هاي باران مي خورد روي مُخ من ...
ديگر دارد مي تركد از بس احساس مي كند برنامه گراميداشت سيد اينقدر بي حال و....
قرار است غُر نزنم...
خوب آدم دردش مي آيد نا خودآگاه....
سالن همايش هاي وزارت كشور پرپر است ...
اصلاً فكرش را نمي كردم در همان ساعت اوليه شروع برنامه اين تعداد آدم اينجا باشند ...
سيد زرد ، سيد قرمز ، سيد سبز ، ... قرمز ، ... زرد ، ... سبز ، ... نارنجي ، ... آبي ، ... صورتي ، ... سبز ، ... بنفش ، ... نارنجي ، ... آبي ، ... قرمز ، ... زرد ، ... آبي ...
شانزده تا سيد رنگي چاپ شده توي بنر ، براي تزئين صحنه ...
دوستشان ندارم رنگ ها را مي گويم ...
چقدر كدر و مات هستند حيف آن سيد ناز و تو دل برو ...
ديگر نمي توانم تاب بياورم ...

وارد که میشوم، هنوز درست سلام نکردهام و علیک نگرفتهام که صدای ناله میشنوم. برای من که جز درد مفهوم دیگری ندارد. زینب و فاطمه اما به کوچکترین تغییر این صدا واکنش نشان میدهند. ذوق غریبی دارند از تلاش مریم برای گفتن. نه اینکه حساب 60 هزار تومانی را بکنند که هر هفته برای گفتار درمانی مریم به دکتر پرداخت میشود، نه! نقل این حرفها نیست. دلشان عجیب پیش مریم مانده. دل هم که خوب میدانی! اگر پیش کسی بماند، همیشه نگرانش است. اصلاًًً بودنشان هم کنار مریم، نه برای خدمت به مریم که از سر همین ماندن دل است. عجیب نیست که این حرفها از درک عقل دنیایی من و تو فراتر است، ما -دردناک است اما- سخت به روزمرگیهایمان خو کردهایم.

" من اناری را می کنم دانه،
به دل می گویم:
خوب بود این مردم،
دانه های دلشان پیدا بود "
دانه های دل من ِ او
دانه های دل تو ِ او
دانه های دل او







