من ِ او

تنها بنايي که اگر بلرزد محکم تر ميشود, دل است! دل آدميزاد.
به ياد حسن كه در خرمشهر جاودانه شد ...

حسن بر فراز مسجد جامع خرمشهر

 

 

روايت اول :

 

مامان ، مامان ، بابا اوف شد .

معصومه بود كه مادرش سكينه را صدا ميزد .

سكينه هري دلش ريخت . وارد اتاق كه شد ، قاب عكس حسن را ديد كه از روي ديوار به زمين افتاده بود .

به ياد روزي افتاد كه حسن شوهرش ، آن را به او نشان داد و گفت : سكينه ، ببين ... خوب حجله ايست نه ؟! 

 دستي روي شيشه عكس ميكشد و ميگذاردش روي تاقچه . بغضي كه دقايقي پيش به گلويش چنتگ انداخته بود تركيد . زير لب گفت : پس كي برميگردي حسن ؟

 

روايت دوم :

 

پانزده متري دوم را رد كرد و تا وارد كوچه شد ، نگاهش گره خورد به حجله اي كه گوشه پياده رو ، درست روي ديوار خانه حميده خانم لميده بود . نزديكتر رفت و مقابل عكس ايستاد  .

پسرك همسايه از پشت شيشه داشت قطره هاي جشم سكينه را دنبال ميكرد كه حالا داشتند روي صورتش ميلغزيدند و آرام و داغ پائين مي آمدند .

 

روايت سوم :

 

موذن داشت اذان ميگفت و سكينه خود را آماده رفتن به مسجد ميكرد . خيلي ها قبل از او ، به مسجد رسيده بودند . هيچ كس در خود نميديد كه بتواند آن خبر را كه حالا تمام محل جز او خبر داشتند به سكينه بدهد . نام هاي كودكان سكينه چه آسان بر لبها جاري ميشد و چه زود تمامشان آنها را شناخته بودند .

سكينه كه پا گذاشت توي مسجد سكوتي سنگين تمام مسجد را پر كرد . كم كم نگاه ها به دنبال سكينه به راه افتادند . سكينه فهميده بود همه چيز را . خيلي زودتر از آنچه كه جمعيت فكرش را ميكردند . زماني را كه سالهاي سال از آن فرار ميكرد و هراس داشت بالاخره فرارسيده بود .

 درست از همان 7 سال پيش كه به خانه حسن پا گذاشت . حسن براي او نبود اين را همان روز اول فهميده بود . او متعلق به اين دنيا نبود . هر روز زلال چشمانش اين را براي سكينه فرياد ميزدند .

 

روايت چهارم :

 

حالا سكينه مقابل مردش زانو زده بود و او را به منصوره كه مدام سراغش را از او ميگرفت نشان داد .

حسن برگشته بود با نشاني بر پيشاني كه سكينه لبهايش را بر رويش نهاده بود و زار ميزد و روزهاي با او بودن را به ياد مي آورد . او بايد عشقش را به خاك ميسپرد و بدون او ادامه ميداد .

 

روايت پنجم :

 

روزهاي سخت سكينه به زدوي از راه رسيدند . روزهايي كه از آرامش حضور حسن خالي بودند . 22 روز از دوازدهم ارديبهشت ميگذشت و 22 روز از پرواز حسن . تلويزيون نويد پيروزي ميداد و تصاويرمسجد جامع خرمشهر را پخش ميكرد .

 مردان و جواناني كه دور مسجد گرد آمده بودند و دستانشان را به سوي آسمان ميگرفتند و خدا را سپاس ميگفتند . سكينه اشك مي ريخت و پيروزي را ميديد . او امروز حسن را بر فراز مسجد جامع خرمشهر ميديد .

 

 

 

+نوشته شده در 87/02/31ساعت11:26توسط من ِ او |
جان كندن ...

من ِ او تعطيل شد ...


اولش خواستم اين را بنويسم ...

اما بهتر ديدم مدتي هيچ ننويسم ...

روزگار غريبي است ...

دنياي عجيبي است ...

انگار ميكني شده اي ماهي كه از آب دورش كرده اند ...

دعايش كنيد ...

اين ماهي ...

نميدانم اين ماهي ...

چقدر ديگر بايد تشنه شود تا از عطشش بميرد ...

جان بكند ...

بميرد ...

جان بكند ...

بميرد ...

دوباره جان بكند ...

كجايي درويش مصطفي ؟

عاشقي كه هنوز غسل نكره ...

دعا كن درويش مصطفي شايد دعاي تو بگيرد ...

اصلا نه ...

هفت گدا را ميخواهم ...

7 گدا دعا كنيد ...

مهتاب تو ...

تو شهيده اي ...

همه شهدا ...

ديگر نه انگشتر فيروزه به دست ميكنم نه عقيق ...

قبلا ها ...

پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت...

دعا كنيد

+نوشته شده در 87/02/11ساعت11:3توسط من ِ او |
تفحص ...

+نوشته شده در 87/02/07ساعت13:2توسط من ِ او |
شهدا و انتخابات

آی کجائید خدایان عشق

خفته به تابوت به تاوان عشق

نام شما نان شب ما شده

دوری تان قسمت لبها شده

+نوشته شده در 87/02/03ساعت11:20توسط من ِ او |