تبليغاتX
من ِ او


من ِ او

تنها بنايي که اگر بلرزد محکم تر ميشود, دل است! دل آدميزاد.
رضوان ...

 

* براي آزادي جمعي از اسراي مقاومت لبنان از زندان‌هاي رژيم صهيونيستي *

 

 

هي دست مي‌رود به كمر‌ها يكي يكي

وقتي كه مي‌رسند  خبر‌ها يكي يكي

خم گشته است قد پدر‌ها دو تا دو تا

وقتي كه مي‌رسند پسر‌ها  يكي يكي

سردار،بي سرآمده‌اي تاكه خم شوند

از روي  دار‌ها همه  سر‌ها   يكي يكي

رفتي كه بين مردم دنيا عوض شود

درباره  بهشت  نظر‌ها   يكي  يكي ...

 

 

+نوشته شده در 87/04/29ساعت9:41توسط من ِ او |
كاك احمد ...

 




اولين باري بود كه صداشو مي شنيدم

 

جالب بود برام

 

هر چند نبايد غير اين رو انتظار ميداشتم

 

صدا عين صداي امام

 

پر ابهت

 

همه شير مردها همينطوري اند

 

عجيب نيست .

 

نه سوگواره بود

 

نه جشنواره

 

يادواره بود

 

يادواره

 

پهلوان احمد

 

نه

 

كاك احمد

 

نه

 

حاج احمد

 

نه

 

كاك پهلوان حاج برادر احمد .

 

۹۵۱۷ روز گذشت

 

حتي پدر هم رفت

 

اما مادر هنوز هست

 

به عشق ديدن پهلوان كاك حاج برادر احمد متوسليان .

+نوشته شده در 87/04/15ساعت12:33توسط من ِ او |
قلبي كه داغ داغ بود ...
 


قلب قرمز


 

بيست روزي مي شد كه از رفتن صالح ميگذشت .

ديگر بايد پيدايش ميشد .

كاسه صبر مادر هم داشت لبريز ميشد .

از دلواپسي افتاده بود به جان در و ديوارهاي خانه .

پير زن خسته كه ميشد ميرفت و روبروي عكس صالح مي نشست و صالح هم به مادر لبخند ميزد و تمام خستگي اش را به در ميكرد .

آن عكس را موقعي كه پدر صالح زنده بود و با هم به زيارت امام رضا (ع) رفته بودند در اطراف حرم انداختند و صالح هم بعدا عكسش را داد تا توي يك قلب قرمز جا دادند .

مادر هميشه با خودش فكر ميكرد آن قلب قرمز خودش است .

روزها گذشت و صالح نه نامه اي فرستاد و نه تلفني زد .

بي قراري مادر هم از موقعي كه آن رويا را ديده بود بيشتر شده بود و مي دانست به زودي صالحش را خواهد ديد و در آغوشش خواهد كشيد ، اما كي ؟‌نمي دانست .

خبر صالح

صداي تلفن تا دم در حياط ، همانجايي كه مادر صالح ايستاده بود آمد .

مادر كه تلفن را برداشت آنكه پشت گوشي بود خواست با پدر صحبت كند اما زن هيچ كس را نداشت خودش بود و صالح كه الان يك ماهي مي شد به او سر نزده بود ...

- خانم ... خانم ... آخر ... و دگر هيچ نگفتند هر دو ...

صداي بوق بوق گوشي پر شد تو سر زن .

قلب مادر

حياط پر شده بود از زن و مرد كه همه براي ديدن صالح لحظه شماري مي كردند ،‌آنها را مادر صالح خبر كرده بود و حالا خودش آرام در بالكن ، كنار چند زن نشسته بود و آرام آرام ذكر ميگفت .

بوي اسپند كوچه را پر كرد .

صالح هم بالاخره سر رسيد .

مثل مردها و پسرهاي همسايه ها كه يكي يكي بر ميگشتند .

مادر تا صالح را ديد پا كشيد طرف در .

اما پاهايش فقط تا وسط حياط ياري اش كردند .

همانجا نشست روي موزائيك ها .

همسايه ها ياري كردند و تابوت صالح را به طرف مادر بردند .

مادر پسرش را در آغوش گرفت و با خودش فكر كرد قلب قرمزي است كه صالح در وسط آن دارد به او لبخند ميزند .

قلبي كه حالا داغ داغ بود .

داغ داغ .

+نوشته شده در 87/04/09ساعت21:46توسط من ِ او |