تبليغاتX
من ِ او


من ِ او

تنها بنايي که اگر بلرزد محکم تر ميشود, دل است! دل آدميزاد.
جشن تولد در غزه ...

  اين پيروزي خجسته باد اين پيروزي

  


از قطعنامه‌ها دو سال بزرگ‌تر بود

از غزه

دو روز كوچك‌تر

تازه به حرف آمده بود

اما هنوز نام خود را نمي‌گفت

با آن كه بابا را مي‌گفت

شمع را مي‌گفت

و غزه را ...

ديشب شب تولد او بود

كه برق نبود

پدر به آسمان اشاره كرد و گفت:

الان شمع‌ها روشن مي‌شوند...

و شد!

در خانه شمع نبود

اگر چه كيك خنده مادر بود

پدر گفت:

به خاطر تو مي‌زنند عندليب!

و خنديد...

مغازه‌هاي غزه بادكنك نداشتند

مغازه‌هاي غزه

بي شمع مي‌سوختند

- بابا ! ماه ...

- ماه را كلاه سرت خواهم كرد دختركم!

- بابا ! ستاره...

- دارند به جشن تولد تو مي‌آيند ...

ببين چه گونه راه مي‌روند!

دوباره فشفشه‌اي روشن شد

با فسفر سفيد

پدر فرياد زد: به خاطر خدا نزنيد...

مادر مي‌خواست فوت كند

كه كيك خنده‌اش خونين شد!

تنها در چشم‌هاي دخترك

دو شمع كوچك مي‌سوخت...

عليرضا غزوه

+نوشته شده در 87/10/30ساعت9:43توسط من ِ او |
تو احساساتي هستي...

تصاوير عجيبي از كربلاي غزه  Gaza

 

راي بده 



تو احساساتي هستي

نه

...

از مسجد ميزنم بيرون

پا تند ميكنم به طرفش

نه انگار خاطر خواه ها زياد شده اند .

 تو احساساتي هستي

نه

...

حسوديم ميشود گوشه اي مي ايستم و نگاه ميدوزم به صورت مثل ماهش شايد نگاهي .

تو احساساتي هستي

نه

...

انگار نه انگار

تودلم هي غر ميزنم

بابا منم سمانه

ديروز همينجا بعد اين همه سال  

حالا چه زود يادم ترا فراموش .

تو احساساتي هستي

نه

...

ميدود طرفم

انگار متوجه ناراحتي ام شده

سمانه جان ...

جون من ...

جون گمنام .

تو احساساتي هستي

نه

...

ببين آبجي جونم

خوب انگار كن 20سال ... نه بيشتر توي يه صحرا تنهاي تنها

فقط پنج شنبه شبها ...

خودت كه خوب ميدوني

از دستم ناراحت نشو خوب اينها هم حق ...

باشه داداشي

تو حق داري .

تو احساساتي هستي

نه

...

ميشينه كنارم

سرم و ميذارم رو شونه استخوني و گرمش

براش درد و دل ميكنم

برام از غربت ميگه

از تنهايي .

تو احساساتي هستي

نه

...

زينب از دور ميرسه

سمانه نمياي

بچه ها منتظرن .

تو احساساتي هستي

نه

...

نگاهش آتيشم ميزنه

دلم بد جوري به دلش گره خورده

سرشو ميندازه پائين

انگار نميخواد از پيشش برم

آبجي ميشه ...

ميشه يه كم بيشتر بموني

دلمو ميزارم كنار دلش رو سنگ سياه مزارش و پا ميشم

هنوز داره نگاهم ميكنه

قول ميدم زود برگردم داداشي .

تو احساساتي هستي

نه

...


پي نوشت :

۱-هرگز از قلبم بيرون نخواهيد شد .

۲-يا علي مددي ...

 

 

 

+نوشته شده در 87/10/19ساعت10:26توسط من ِ او |
تابلوي خون ...

Gaza

 

بدون شرح


پي نوشت هم ندارد .

+نوشته شده در 87/10/16ساعت15:44توسط من ِ او |
پروانه هاي ارك ...
 

شب سوم محرم سال 83 (دو روز قبل از شهادت ) بقدری خود را زده بود که در حالی که صورتش غرق در خون بود بیهوش شد و شاید نیم ساعت بعداز تمام شدن مراسم توانستیم او را به هوش بیاوریم و به کمک یکی از دوستانش او را به منزل بیاوریم .

فردای آن روز به او گفتم چون خودت را اینطور میزنی از امشب نمی‌گذارم به مسجد ارک بیایی ، اما بعدازظهر که از دانشگاه برمی‌گشت، تلفنی به مادرش گفته بود : دیگر توی صورت خودم نمی‌زنم شما از پدرم بخواه که اجازه دهد من به مسجد ارک بروم .

روز پنجم محرم وقتی که از مراسم تشییع و تدفین او برگشتیم ، مادرش گفت : مرا حلال کن! دلیلش را پرسیدم گفت: شب چهارم محرم (شب قبل از حادثه) وقتی که حاج منصور گفت خدایا مرگ مارا در محرم قرار بده ، من دعا کردم که خدایا من دوست دارم فرزندم برای حسین تو جان بدهد ، شاید دعای من مستجاب شد.

توضیح: شهید محمد مهدی رعیت‌پور از سال ۷۷ تا سال ۸۰ در دوره پنجم موتلفه تحصیل می‌کرد.

متن کامل زندگی‌نامه‌ی شهید رعیت پور


پي نوشت :

۱- ندارد.

+نوشته شده در 87/10/14ساعت11:36توسط من ِ او |
راهپيمايي روضه ...


پي نوشت :

۱- (اگر حسين بن علي بود مي‌گفت: اگر مي‌خواهي براي من عزاداري کني، براي من سينه و زنجير بزني، شعار امروز تو بايد فلسطين باشد شمر امروز [شارون] است شمر هزار وچهارصد سال پيش مرد، شمر امروز را بشناس.)      شهيد مطهري

۲- امروز كه راه افتادم برم روضه ارباب شرمنده شدم .

۳-حكما ً خود ارباب بين جمعيت بود . اومده بود راهپيمايي .  

+نوشته شده در 87/10/09ساعت14:51توسط من ِ او |
نگاهي ناب از جنس الماس...

براي حمايت از بمب گوگلي غزه كليك كنيد

Gaza


به محمد پر پرواز دادند ...

  انگار خواب ميديدم

بعد از نماز صبح بوي لبخندت توي اتاق پيچيد آمدي كنارم و پر چادرم را گرفتي و از روي صورتم كنار زدي .

الهام ...الهام...خوابم مي آمد به زور پلكهاي سنگينم را بالا بردم خواب و بيدارم بودم كه يكهو به خودم آمدم . داشت دير ميشد و تو دوباره ميرفتي سريع از جا پريدم و بغلت كردن . اين تو بودي محمد من . آمده بودي خانه و باز بي قرار رفتن . نميدانم اين چه سري بود بين تو و رفتن . مي آمدي و ميرفتي هيئت مسجد گلزار شهدا مي
آمدي و ميرفتي تفحص ميرفتي فكه مي آمدي و ...اما ديگر نيامدي .ماندي همانجا كه دلت خوش بود . به قول علي آقا محمودوند :آدمي كجا خوشه ؟ اونجا كه دلش خوشه .

روزگار كودكي

از همان كودكي با همه مان فرق داشتي . من بودم كه هميشه از دست شيطنت هاي كودكانه ات عصباني مي شدم . ولي تو آرام و معصوم هيچ نميگفتي و در سكوت به خرابكاري هايت ادامه ميدادي .

الحق هم كه خرابكار ماهري بودي . با آن جثه كوچك بپر بپرت خيلي زياد بود .

تو هم رفتني شدي

بعد از رفتن تو دوستانت از آن شب برايم مي گفتند . شب تشييع جنازه سه تن از شهداي گمنام . بعد از آن شب بود كه ( شب بيست و يكم ماه مبارك رمضان ) راهي فكه شدي . تو زمين را ميكاويدي به اميد يافتن تكه استخواني و پلاكي اما نميدانم ميدانستي يا نه . معبري كه برگزيده بودي به سوي نور بود . آن روز تو هم كربلايي شدي و آخرين نمازت را بر سجاده مين خواندي .

تو نشسته بر آسمان به همه مان لبخند ميزدي .همان لبخند شيرين و دوست داشتني هميشگي . هر كس تو را ميشناخت با خنده و خوشمزگي هاي شيرينت به خوبي آشنا بود . هر جا ميرفتي نشاط و شادي را هم با خود همراه ميبردي . شايد براي همين بود كه عده اي تو را از اينكه در ركابشان باشي طرد كردند و  بي لياقتت ناميدند . آن روز تشييع همه شان آمده بودند و انتخاب شدنت را به چشم ميديدند .بعده ها برايم گفتي كه وقتي رفتي آنجا خود خانم فاطمه زهرا (س) به استقبالتان آمده بود . تو يك شبه شدي آشناي همه . حتي خانم حضرت زهرا هم جدي ات گرفت . خنده با تو عجين شده بود و تو با خنده و گريه و حسين (ع).

هنوز آن يا حسين هايي كه اگر از تو كاري ميخواستم تا به زبان نمي آوردم محال بود برايم انجام دهي يادم هست .

 


پي نوشت :

۱-ديدي محمد كه فراموشت نكردم .

۲-محمد (شهید محمد زمانی - ولادت : ۱۳۵۷ . تهران- شهادت : ۲۶ آذرماه ۱۳۸۰ فکه)

۳-الهام همون آبجي آقا محمده كه در كنار خواهر بودن براي محمد هم مادري كرد چون وقتي محمد بدنيا مي آيد ايشان به رحمت خدا ميروند .

۴-يا علي مددي ...

+نوشته شده در 87/10/02ساعت10:20توسط من ِ او |