تبليغاتX
من ِ او


من ِ او

تنها بنايي که اگر بلرزد محکم تر ميشود, دل است! دل آدميزاد.
بعد از 5 روز ...
 

 
سمت راست علي آقا سمت چپ آقا مجيد

 اين مصاحبه را حتماً مطالعه بفرمائيد
*************
علي محمودوند، يه علي محمودوند من مي‌گم يه علي محمودوند مي‌شنوي. بعضي‌ها رو نمي‌شه همين جوري با حرف نشون داد، مثلاً بگي اين بود علي محمودوند.

اون ور بيشتر مي‌شناسنش. اصلاً بهتر مي‌دونن چي كار كرد. خدا بيشتر مي‌دونه چيكار كرد، كسي نمي‌شناختش.

شخصيتش عجيب و غرببي بود. پانزده سال با هم رفيق بوديم. شخصيتش رو خيلي سخت مي‌شد آدم بشناسش. اصلاً بعضي موقع‌ها يه چيزهايي مي‌گفت من الان هم تو فكرم كه اين يعني چي؟

من يكبار يادمه برگشت گفت: من به والله تا حالا از هيچي نترسيدم! من اين جمله رو فقط از امام شنيده بودم. بعد ما مي‌خنديديم، مي‌گفتيم چي مي‌گه؟

ولي عملاً تو خيبر و عمليات‌هاي ديگه، توي ميادين مين، ثابت شده بود از هيچي نمي‌ترسيد. خوب؛ حالا اين چه پشتوانه‌اي داشت كه اين حرف رو مي‌زد يا اون خستگي‌ناپذيريش يا اون تحمل دردش و اون مسائلش و مشكلاتش. با روحيه خيلي باز، باز هم اينجا كار مي‌كرد.

توي جنگ با اين رفيقاش توي اين منطقه ]فكه[ جنگيده بود. گردان حنظله‌اي بود ديگه. همون بچه‌هايي كه تو كانال گير كردند.

خيلي براش سنگين تموم شده بود اون شهادت سيصد نفري كه كنارش ديده بود، حدود سيصد نفر رو مي‌گفت تو كانال ديدم. يه مقداري هم بچه‌هاي كميل بودند و رفيقاش.

بعضي موقع‌ها، خاطره تعريف مي‌كرد، لحظه به لحظه تعريف مي‌كرد. مثلاً مي‌گفت: مثلاً كوچكترين حركت‌هاي بچه‌ها را هم تعريف مي‌كرد؛ اين اينطوري شد شهيد شد، اون اين طوري شد. حالتشون رو مي‌گفت.

خيلي باسش سنگين بود همش مي‌گفت من بايد برم اين بچه‌ها رو پيدا كنم، دلش اينجا بود كه بالاخره اون كانال كميل رو پيدا كرد، كانال حنظله رو. صدو بيست تا شهيد از كميل درآورد، هفتاد يا هشتاد تا هم از حنظله درآورد. ديگه ول نكرد.

يكبار سه ماه اينجا كار كرديم، شهيد پيدا نكرديم. اونقدر ناراحت بود هي راه مي‌رفت، قاطي كرده بود. اصلاً همين جوري ديگه داد مي‌زد، به حضرت علي مي‌گفت تو به من قول دادي كه هر چي بخوام بهم بدي، چرا سه ماه شهيد پيدا نكرديم؟ اگر من تا ده روز ديگر اينجا شهيد پيدا نشه مي‌زارم مي‌رم از اين فكه. همين طور راه مي‌رفت با خودش حرف مي‌زد.

نمي‌دونم اين فشار رو كه تحمل مي‌كرد، من احساس مي‌كنم كه واقعاً اون از تمام وجودش مايه گذاشته بود كه اين بچه‌ها رو پيدا كنه!

بچه‌اش كه مريض شد خيلي واسش سخت مي‌گذشت، بردش مشهد امام رضا، سي و هشت روز، اين طورها، سي روز، نزديك چهل روز، تو مشهد فقط بست بسته بودند به اون پنجره فولاد با خانوادش. حالا نمي‌دونم خودش، بچه‌هاش، نمي‌دونم كي خواب مي‌بينه؛ خواب امام رضا رو مي‌بينه كه ما همين جوري دوست داريم ببنيم. هرچي مي‌خواي از ما بخواه؛ بهت مي‌ديم، ولي اين رو نخواه. ما دوست داريم بچه‌ات رو همين جور ببينيم.

حتي يادمه؛ يكبار گفت يكبار اصرار كردم تو دعا, گريه كردم گفتم شفا بدش اين بچه رو. اومدن تو خوابم گفتند مگر نگفتيم بهت شفاي اين رو نخواه؟

 اون بچه‌اش مريض بود. يكسره تو بيمارستان بود ـ خدمت شما عرض كنم ـ كليه درد داشت. يك كليه‌اش آسيب ديده بود تو جنگ؛ همش سنگساز بود. يا مرفين مي‌زد يا مي‌رفت توي اين بيابون‌ها. معمولاًخون‌ريزي داشت اين كليه‌اش درد مي‌كشيد ولي بازم هيچي نمي‌گفت. ادامه داد راه رو.

خيلي سَر و سِر داشت علي آقا با اين فكه، فكه رو مثل زمان جنگ مي‌دونست يعني چي؟ يعني يه قطعه‌اي از زمان جنگ كه هنوز مي‌شد توش مثل زمان جنگ زندگي كرد.

سال شصت و هفت يا شصت و هشت بود مي‌گفتش كه من خواب ديدم تو فكه شهيد مي‌شم، چهار يا پنج دفعه به من گفت اين رو. بيشتر منتظر بود بالاخره كي نوبتش مي‌رسد تا به بچه‌هاي حنظله برسه.


پي نوشت :

۱-علی آقا ۲۲ بهمن سال ۷۹ در فکه به شهادت رسید.

۲-امسال حسابي علي آقا شرمنده مون كرد .

۳-ما شايد شهدا را فراموش كنيم اما آنها نه .

۴-حكما ًقلب علي آقا ها براي ما جوان ها خيلي مي تپد .

+نوشته شده در 87/11/27ساعت11:55توسط من ِ او |
حالم بهم ميخورد ...

سید محمد خاتمی:گاهی اوقات آدمی ناچاراست تصمیمی بگیرد که مورد خواست شخصی او نیست.

 سيد محمد خاتمي گفت: من بايد به قولي كه به مردم داده‌ام عمل كنم و آمادگي خود را براي حضور (علي‌رغم ميل شخصي) اعلام كنم.


پي نوشت :

۱- حالم از اخبار اين روزها بهم ميخورد .

 

+نوشته شده در 87/11/16ساعت14:9توسط من ِ او |
پرتره ...پرتره ...پرتره...

اگه دستگاهتون پر سرعت بود مثلاَ ميتونيد براي ديدن عكس كليك كنيد


پي نوشت

انگار شده اي كبوتر مثل كبوترهاي جلد هر جا كه باشي يك فصلي برميگردي به لانه ات .

دوست دارم بدونم احساساتي هستيد ؟ وقت تماشاي اين عكس

+نوشته شده در 87/11/05ساعت11:17توسط من ِ او |