تبليغاتX
من ِ او


من ِ او

تنها بنايي که اگر بلرزد محکم تر ميشود, دل است! دل آدميزاد.
عاشقانه هاي عباس دوران ...

 

با سفـــر بر مــــدار عشق چله نشين ديدار دوست ميشويم


v8oaov55tkly6x7qon6u.jpg

براي همسرم...

دلم نمي‌خواهد از سختي ها با همسرم حرفي بزنم. دلم مي‌خواهد وقتي خانه مي‌روم جز شادي و خنده چيزي با خودم نبرم؛ نه كسل باشم، نه بي‌حوصله و خواب‌آلود، تا دل همسرم هم شاد شود. اما چه كنم؟ نسبت به همه چيز حساسيت پيدا كرده‌ام. معده‌ام درد مي‌كند. دكتر مي‌گويد فقط ضعف اعصاب است. چطور مي‌توانم عصباني نشوم؟
آن روز وقتي بلوار نزديك پايگاه هوايي شيراز را به نام من كردند، غرور و شادي را در چشم‌هاي همسرم ديدم. خانواده خودم هم خوشحال بودند. حواله زمين را كه دادند دستم، من فقط به خاطر دل همسرم گرفتم و به خاطر او و مردم كه اين همه محبت دارند و خوبند، پشت تريبون رفتم. ولي همين كه پايم به خانه رسيد، ديگر طاقت نياوردم. حواله زمين را پاره كردم، ريختم زمين. يعني فكر مي‌كنند ما پرواز مي‌كنيم و مي‌جنگيم تا شجاعت‌هاي ما را ببينند و به ما حواله خانه و زمين بدهند؟
بايد با زبان خوش قانعش كنم كه انتقال به تهران، يعني مرگ من. چون پشت ميزنشيني و دستور دادن براي من مثل مردن است.

(دست‌نوشته‌اي از عباس دوران، هشتم تير 1360)


پي نوشت :

۱-به بهانه سالگرد عمليات شهادت‌طلبانه عباس دوران در بغداد .

+نوشته شده در 88/04/30ساعت15:45توسط من ِ او |
عمر زمان ...

233nstgfrldgm9dkawpv.jpg


بیشتر تفکر پیامبر در این بود که چه چیزهایی ماندنی‌اند و چه چیزهایی رفتنی.

 

سبو جان هم رفتني شد و بقول خودش :در اتفاقی ناگهانی عازم زیارتم



سخنانت بو مي دهد .

بوي نفاق ، بوي هوا ،‌

نكند هواي ِ ... ؟!

تاريخ را كه بخواني ميبيني بيش از همه عمر (لعنت الله علیه و آله) دل زهرا و علي را سوزاند ،‌ چه سوزاندني .


 
پی نوشت :
۱-درهمين رابطه بخوانيد :
مصباح يزدي:اگر قانون اساسي نبود برخي مسئولين ولايت فقيه را قبول نداشتند


+نوشته شده در 88/04/27ساعت11:6توسط من ِ او |
براي مروه الشربيني ...

فوری:اطلاعیه جدید ستاد موسوی(اطلاع رسانی کنید)


تصوير فرزندان رهبر ِ نازنینم ، سید علی خامنه اي روحي له الفداه


http://www.freeimagehosting.net/image.php?cba6427c95.jpg

 

خودم هم مانده ام .

چرا از غصه دق نميكنم .

مگر نشنيدم .

شايد نشنيدم .

شايد گوشي برايم نمانده باشد .

چرا از غصه دق نميكنم .

ماجراي كوچه ...

18 ساله نه 18 ضربه .

18 ضربه مقابل ديدگان همسر .

دست كه بسته باشد ...

چرا از غصه دق نميكنم .

+نوشته شده در 88/04/21ساعت10:1توسط من ِ او |
امير بيان ...

فاطميه بود كه محضر اميرالمومنين(عليه السلام ) رسيدم

ايستادم روبروي آقا

ميخواستم دو زانو بنشينم نميشد

ميخواستم سرم را روي پاهاي آقا بگزارم نميشد

ميخواستم بميرم براي آقا ،

نميدانم مّردم يا نه

شايد مّردم نميدانم آنوقتي كه آقا هم با من زبان گرفته بود .

شايد مّردم نميدانم .


پي نوشت :

1-اين من ِ‌او هم ديگر شورش را درآورده .

2-خوب شور است ديگر ميلاد و غير ميلاد سرش نميشود ،‌بايد بشود ؟

3-فاطميه بود كه محضر اميرالمومنين (عليه السلام ) رسيدم ...

4-ميلاد امير بيان حضرت علي (عليه السلام ) مبارك باشد .


+نوشته شده در 88/04/14ساعت9:56توسط من ِ او |
اعتكاف 88 ...

Free Image Hosting

توصيه رهبر نازنينم حضرت آيت‌الله خامنه‌اي به معتكفين


* توصيه من اين است كه در اين سه روزي كه شما در مسجد هستيد، تمرين مراقبت از خود بكنيد. حرف كه مي‌زنيد، غذا كه مي‌خوريد، معاشرت كه مي‌كنيد، كتاب كه مي‌خوانيد، فكر كه مي‌كنيد، نقشه كه براي آينده مي‌كشيد، در همه اين چيزها مراقب باشيد رضاي الهي و خواست الهي را بر هواي نفستان مقدم بداريد؛ تسليم هواي نفس نشويد. تمرين اين چيزها در اين سه روز مي‌تواند درسي باشد براي خود آن عزيزان و براي ماها كه اين‌جا نشسته‌ايم و با غبطه نگاه مي‌كنيم به حال جوانان عزيزمان كه در حال اعتكاف هستند. با عملِ خودتان به ما هم ياد بدهيد.
خطبه‌هاي نماز جمعه تهران 28/5/1384


پي نوشت :

۱-خوب انتخابات هم تمام شد . كاري ندارم به حاشيه هايش . بس است . مرخصي لازم داريم . يك مرخصي ۳ روزه . همه اش به بركت دم مسيحايي رهبرم است . خدا را شكر .

۲-با هزار زحمت و مشقت انشاءالله در مسجد دانشگاه شريف اگر خدا بخواهد معتكف خواهم شد .

۳-كاش توي محوطه بيت حضرت آقا لااقل يك مسجد بود ، انگار آقا خيلي دلش اعتكاف مي خواهد آن هم توي مسجد .

۴-اعتكاف امسال به نيابت از آقا و بابا و مامان و داداش ها و آبجي و زن داداشي .

۵-يا علي مددي ...

+نوشته شده در 88/04/09ساعت17:5توسط من ِ او |
پدر خوانده ...
 



Free Image Hosting

اعلام آمادگی پدرخوانده مخملي برای کمک به اغتشاشگران
ادامه مطلب
+نوشته شده در 88/04/08ساعت13:50توسط من ِ او |
پلاك 20 ...

به خون‎خواهی فرزندانمان از موسوی شکایت کرده‌ایم



حوصله ام سر رفته

به قول معروف ( سرچ ) مي كنم چلچراغ

اينجا شب يلداست

جشن چلچراغ با حضور مردي كه عباي طلبه ها را به تن دارد

و عمامه اي مشكي رنگ

نه مشكي نيست

رنگ خون است كه به سياه ميزند

اينجا شب يلداست

انار است و هندوانه

و زناني كه دندانهايشان برق ميزند

نميدانم كدام چلچراغ است كه باز ميكنم

 :

شماره سیزده

وبلاگ سیاسی فارغ التحصیلان دوره ی سیزده دبیرستان مفید دو

دوباره می گم:
کاش بودی و از نزدیک می دیدی!
وقتی تو درگیری ها و شورش های شهری، ناجا و یگان های ویژه ی ضد شورش نیروی انتظامی اصطلاحا کم میارند، به نیرو های بسیج ابلاغ رسمی می کنند و درخواست کمک!

من با چند تا از دوستان این چند روزه در سطح شهر شاهد اتفاقات بودیم. می خواستیم شایعات رو باور نکنیم و با چشم خودمون ببینیم. نقاط مختلف شهر. از یوسف آباد و مطهری و انقلاب و ولیعصر عج بگیر تا فرمانیه و تجریش و ازگل و هروی!
چیزی که من دیدم نه تذکر به شورای نگهبان و اعتراض به نتایج رای گیری و صیانت از آرای مردم! که فحش و ناسزا به مردم و آتش زدن مغازه و خانه و ماشین مردم و اتوبوس های بیت المال و بانک ها و .... بود. چیزی که دیده شد تیر اندازی از برج های سبحان به بسیجی ها بود!!! چیزی که دیده شد سرقت فروشگاه ها و بانک ها بود. چیزی که دیده شد آتش زدن موتور ها و ماشین های پلیس بود. حمله به صدا و سیما و پاسگاه پلیس بود. گریه و ترسیدن یه زدن بود. لال شدن یک بچه ی چهار ساله از ترس بود. برید ببینید دیگه اینا رو! چرا همش دهن به دهن شایعه می کنید!؟ چرا نمیرید ببینید؟؟

معین جان. اگر تو فیلم دیدی بذار من واقعیش رو برات تعریف کنم!

صحنه ی اول| حدود نماز مغرب و عشاست. هوا گرگ و میش. بعد از ابلاغیه ی ناجا مبنی بر اینکه اغتشاشات میدان هروی به حدی رسیده که از کنترل پلیس خارج شده و آشوب گران در حال ورود به منازل خصوصی مردم هستند و با سنگ به خودرو ها حمله ور شده اند و روی مردم و مامورین اسید می پاشند، نیرو های بسیجی فراخوان می شوند تا از تعرضات جلوگیری کنند.

صحنه ی دوم| بعضی نیرو های بسیجی بچه های دبیرستانی هستند. بعضی پیش دانشگاهی هستند و قراره تا 4-5 روز دیگه سرنوشت زندگی تحصیلیشون رقم بخوره.(باقی پیش دانشگاهی ها در حال حاضر باید در شرایط کاملات ریلکس باشند و کنکور دو سال گذشته رو بدند و از آب میوه های انرژی زا استفاده کنند و به استخر برند...) بعضی دیگه دانشجو هایی هستند که وسط امتحان های ترم قرار دارند. بعضی دیگه هم که سن بیشتری دارند فردا صبح باید به محل کار برند و الان زن و بچه شون تنها و در شرایط کاملا نا امن و وحشتناک بدون حضور مرد خانه روبروی تلویزیون نشسته اند و منتظر هر گونه خبر نا گواری از شبکه خبر هستند.

صحنه ی سوم| مثل همیشه به هر دلیلی تجهیزات به درد بخوری در اختیار بسیج نیست و در حالی که نیرو های ویژه ناجا که عموما بالای 25 سال سن دارند، علاوه بر گاز اشک آور و انواع سلاح سرد و گرم و سپر و کلاه ضد شورش حتی از بیضه بند هم محروم نیستند، بچه ها ی 14 تا 20 ساله باید با دست خالی به کمک مردمی بروند که شورشیان ( البته من می گم شورشی های عوضی بی ناموس! شما می گید طرفدارهای موسوی. ولی من معتقدم طرفدارای موسوی یا هیچ کس دیگه ای نیستن!) کم کم وارد خونه ها شون شدند و به هر نوعی به اموال و انفس زن و بچه ی مردم متعرض شدند.

صحنه ی چهارم| پیرزنی جلوی درب مسجد ایستاده و در حالی که گریه می کنه، برای بسیجی هایی که عموما دست خالی هستند آیت الکرسی می خونه.

صحنه ی پنجم| {بالا تر از میدان هروی} بچه های بسیجی به صف ایستاده اند و منتظر دستورند که یک خودروی ماکسیما با سرعت از پایین خیابون به سمت بالا حرکت می کند و به سمت بچه ها میره و دونه دونه میزنه بهشون و پرتشون می کنه هوا. همه از دیدن این صحنه کپ کردند. چند نفر با موتور سعی می کنند بیفتند دنبالش. اما  ماکسیما کجا و "آمیکو125" کجا!!؟

صحنه ششم| خبر فوت یکی از بچه ها در اثر تصادف با ماکسیمای نقره ای رنگ دهن به دهن بین بچه ها پخش میشود. چهار نفر دیگر هم به خاطر جراحت سنگین به بیمارستان منتقل میشند. رنگ بزرگ تر ها پریده و کوچکتر ها در حال تجزیه و تحلیل داستانند. هنوز حتی خیلی ها از وانت پیاده نشده اند. تلفات قبل از شروع عملیات!

صحنه ی شش+یک| ظهر پس فردا برای نماز به مسجد میروم. بعد از نماز در حالی که دارم از مسجد خارج میشم با رفقا گپ می زنم. متوجه میشم که یکی از دوستانم داره برای عیادت میره بیمارستان. با کمی کند و کاو متوجه میشم که بیمار یکی از بچه های محله و اصلا اوضاع خوبی نداره. مُصِرّ می شوم که همراهشون برم.

صحنه ی شش+یک+یک| امین را در حالی روی تخت می بینم که امیدی به باز شدن یکی از چشم هاش نداره و بدنش بیش از 150 تا بخیه خورده. از کمر به بالا تقریبا جایی نمونده که یا شکافته نشده باشه، یا یا نشکسته باشه و یا دست کم کبود نباشه. با قمه و میل گرد و چوب و چاقو و کابل و سنگ و لگد و ... زده اندش. تعریف می کند که برای رساندن دوستش به خانه  سوار موتور شده بوده که اوباش (البته من می گویم اوباش و اراذل! شما ولی می گید طرفداران میر...) با ماشین به او زده انده و بر زمینش انداختند. آنها کم ِکم 15نفر بوده اند و اینها دست بالادو نفر. اولی که ضعیف تر بوده در همان لحظه ی تصادف به سرش ضربه خورده و بی هوش شده و دیگری را هر که دستش به هر چه که رسیده با همان زده. بی اراده چشمم دریاچه ی اشک می شود. یاد روضه ی قتلگاه می افتم. شمشیر دار با شمشیر، نیزه دار با نیزه، بعضی با چوب و آن ها که هیچ نداشته اند با سنگ...

صحنه ی کوفت| پشت رایانه می نشینم. در نوار بالای اینترنت اکسپلورر وارد می کنم: no . زیر نوار آدرس وبلاگ سیاسی دوره ی سیزده دبیرستان مفید دو ظاهر می شود: http://no13.persianblog.ir . بعد از کلی وقت یک نفر مطلبی نوشته است. با طمع می خوانمش. "صحنه ی شش+یک+یک" مثل خار فرو می رود توی چشمم. لبخندهای امین را که روی تخت دراز کشیده بود از ذهنم می گذرانم. نفسم تنگ می شود. چشمش باز نمی شد. قلبم به شدت به تپش می افتد. ضربه ی قمه شکافی به عمق ده سانتی متر (یک دهم متر) بالای قلبش ایجاد کرده بود. این روز ها هر که را که ریش بر چهره دارد می زنند. پزشکش می گفت اگر کسی لاغر تر از امین بود حتما جان به جان آفرین... لااله الا الله!

صحنه ی منفی بیست و هفت| سال ١٣۶١ است. مسعود رجوی و هم دستانش در گروهک تروریستی مجاهدین خلق در مملکت جولان میدند. به گروه های کوچک تقسیم شده اند و عملیات های تروریستی انجام می دهند. هر شب . همه جای پایتخت رد پایشان را می توان دید. بوی باروت و دود و آتش از جوی ها و کناره ی کوچه ها و خیابان ها به مشام می رسد. این روز ها هر که را که ریش بر چهره دارد می زنند.

صحنه ی زهرمار|در وبلاگ سیاسی دوره سیزده می خوانم: " من نمیدونم اینایی که میان تو خیابون ناموس مردمو اینقد میزنن تا کبود شه کین؟ اینایی که این همه خسارت به مردم وارد میکنن کین؟ واقعا طمع قدرت تا چه حد؟ شاه وقتی زمان انقلاب اتفاقات مشابهی در جریان بود کارایی که اینو میکننو نکرد "
با خودم فکر می کنم. فکر می کنم. به مغزم فشار می آورم! یک نفر در جایی بسیار دور نشسته و با خودش فکر می کند. به نظرش می رسد بسیجی ها دشمن مردمند. بسیجی ها یک مشت سنگ دل اند. موجوداتی هستند انسان نما که برای کتک زدن مردم در بیابان های خیلی دور تربیت شده اند و هیچ از اصول آدمیت و فرهنگ و مدنیت نمی فهمند. یاد حرف امین می افتم! به شوخی گفتمش: " این مشت تو به بابا بخوره بچه می میره! الان همه ی اون نامردا باید قبرستون باشن! چیکار میکردی پس؟؟! عاشق شدی؟! " خندید. گفت: "به خدا هر چی هم می زدن دلم نمیومد تو سر و صورتشون بزنم. فقط می زدم که دور بشن." دلش نمیومد...

صحنه ی مرگ| مشتی لا ابالی دختر باز در خیابان ها "الله اکبر" می گویند. جمعی پسر باز تن فروش در معابر که می گردند "سیاه" می پوشند. دیگری "انا لله.." می خواند!! من: دارم فاتحه ی خیلی چیز ها را می خوانم...

صحنه ی زنده‌گی| پایان شب سیه سپید است.

یا حسین بن علی علیهما السلام

 


پي نوشت :

۱-خودت كه مطلب بنويسي به دلت مي چسبد . همينجوري گفتم خوب .

۲-شماره سیزده ، شايد هم شماره ۲۰ .

۳-پيشترها كه بچه بودم چقدر كيف ميكردم پلاك خانه مان ۲۰ است بعدتر كه بزرگتر شدم پلاك خانه مان شد ۱۳ اما الان ۱۱ است .

 ۴-در همين راستا ببينيد  عكس هاي برخورد كشورهاي غربي با آشوب‌هاي خياباني  را .

۵-در همين راستا ببينيد  فيلم مضروب و مجروح شدن دانشجوی دانشگاه صنعتی امیرکبیر با گلوله، چاقو، چماق و آجر را .

+نوشته شده در 88/04/02ساعت12:21توسط من ِ او |
آبروي همه مسلمانان؛ اشك ما را چرا درآوردي؟!

( شعر از حجت‌الاسلام جواد محمدزماني )

ديشب اين طبع، بي‌قرار شما
خواست عرض ارادتي بكند
دست كم از دل شكسته‌تان
واژه‌هايم عيادتي بكند

***

چشم بد دور، عمرتان بسيار
كس نبيند ملالتان آقا!
ما نمرديم خون دل بخوري
تخت باشد خيالتان آقا!

***

چيست روباه در مصاف شير؟!
چه نيازي به امر يا گفته؟!
تو فقط ابرويي به هم آور
مي‌شود خواب دشمن آشفته

***

هست خاموشي‌ات پر از فرياد
در تو آرامشي است طوفاني
«الذي انزل السكينه» تو را
كرده سرشار از فراواني

***

واژه‌ها از لبت تراويدند
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفريدند در دل مردم
عزت، آمادگي، حماسه، حضور

***

اين حماسه همه ز يمن تو بود
گرچه از آن مردمش خواندي
رهبرا! تا ابد ولي محبوب
در دل عاشقان خود ماندي

***

سهم دلدادگان تو سلوي
قسمتِ دشمنان تو سجيل
رهبري نيست در جهان جز تو
كه ز امت چنين كند تجليل

***

نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف با شعور با باور
جاري است انقلاب چون كوثر
هان! «فصل لربك وانحر»

***

گرچه در باغ سينه‌ات داري
لطف‌ها، مهرها، محبت‌ها
گفتي اما نمي‌روي چو حسين
تا ابد زير بار بدعت‌ها!

***

ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمكران گل كرد
بغض تو تا شكست بر لب‌ها
ذكر يا صاحب الزمان (عج) گل كرد

***

جان ايران! چه شد كه جانت را
جان ناقابلي گمان كردي؟!
آبروي همه مسلمانان
اشك ما را چرا درآوردي؟!

***

جسم تو كامل است، ناقص نيست
مي‌دهد عطر يك بغل گل ياس
دستت اما حكايتي دارد...
رَحِمَ اللهُ عَمِي العباس!


پي نوشت :

۱-يكي از خطيبان قمي و شاعر آئيني اين شهر، به مناسبت حال و هواي اين روزهاي كشور و سخنان تاريخي مقام معظم رهبري در نماز جمعه اخير تهران، شعري را كه خوانديد سروده است.

۲-هيچوقت برايم خوشايند نبوده اينكه مطلب ديگران را در اين وبلاگ بگذارم ،‌اما اين شعر زيبا چيز ديگري است .

۳-يا علي مددي ...

+نوشته شده در 88/04/02ساعت10:11توسط من ِ او |