|
باران مي خورد به شيشه اما اينبار نه مثل انگشت فرشته ... انگار دانه هاي باران مي خورد روي مُخ من ... ديگر دارد مي تركد از بس احساس مي كند برنامه گراميداشت سيد اينقدر بي حال و.... قرار است غُر نزنم... خوب آدم دردش مي آيد نا خودآگاه.... سالن همايش هاي وزارت كشور پرپر است ...
اصلاً فكرش را نمي كردم در همان ساعت اوليه شروع برنامه اين تعداد آدم اينجا باشند ... سيد زرد ، سيد قرمز ، سيد سبز ، ... قرمز ، ... زرد ، ... سبز ، ... نارنجي ، ... آبي ، ... صورتي ، ... سبز ، ... بنفش ، ... نارنجي ، ... آبي ، ... قرمز ، ... زرد ، ... آبي ... شانزده تا سيد رنگي چاپ شده توي بنر ، براي تزئين صحنه ... دوستشان ندارم رنگ ها را مي گويم ... چقدر كدر و مات هستند حيف آن سيد ناز و تو دل برو ...
ديگر نمي توانم تاب بياورم ... خودم را مي كشانم به سمت كنار دستي ام كه غريبه نيست ... فاطمه است... تو را به خدا نگاه كن برنامه گراميداشت دهه فجر است يا برنامه گراميداشت آويني؟! ... چقدر فيلم دهه فجري ( بعداً مي فهمم ) اين فيلم ها را خود سيد ساخته.... !!!
صداي زيبا و گرم مجري مي پيچد توي سالن ... يك چيز هاي ادبي و زيبا مي خواند براي سيد ... مي گويد قرار است وله هاي كوتاه ( كه من اول نمي دانستم وله چيست و مانده بودم تو خواندش كه آيا واو را با اُ بخوانم يا با اِ يا با اَ ) كه شامل سه كانس برگزيده از فيلم هاي شهيد آويني است پخش شود ...
وله كه تمام مي شود نور مي افتد وسط سن و محمد رضا جوزي به ناگاه توي سن ظاهر مي شود ... لامصب ها ( آخ ببخشيد ) دستشان درد نكند برو بچه هاي وزارت كشور عجب سيستمي دارند زود آدم را ظاهر و زود آدم را غيب مي كنند ... اين بنده كه امسال به اميدي ساعت كارم را دو دره كرده ( ببخشيد مرخصي گرفته ) به عشق سيد وقت دندانپزشكي ام را هم ناديده گرفته بودم ، با سخنراني (شما فكر كنيد چيزي شبيه به جلسه نقد) آن بنده خدا ، وا رفتم توي صندلي ام ... !!! از بس آقاي جوزي از ظلوميت گفت و جهوليت ... بهتر است ولش كنم اين بنده خدا را ، خدا را خوش نمي آيد ... !!!
خلاصه ... فيلم راويان شهيد را نشانمان دادند ... و آتشمان زدند ... و اشكي ازمان گرفتند ... و هنوز خالي نشده و بغض در گلو مانده ... رهايمان كردند به اميدِ ... ميز گرد شروع شد ... ميز گرديان ، مثلثي تشكيل دادند ... و جهانگير خسرو شاهي شروع به باز كردن سر صحبت شد ... و توپ را پاس داد در زمين بهروز افخمي معروف ... اما ديري نپاييد افخمي توپ را در زمين زم فرستاد و گوشه اي مودب ايستاد ... بندگان خدا خُب حق هم داشتند ... افخمي مي گفت : ... من چگونه از سيد صحبت كنم ... كه حال زمان حال است ... و سيد براي زمان حال ما نيست... مي ترسم عده اي سخنان مرا حمل بر ريا كاري بگيرند ... جالب اينجا بود ... حجه الاسلام زم هم نمي توانست از شخصيت سيد بگويد ... لاجرم شروع كرد از خاطراتش گفتن ... آن زمان كه سيد را ، مسئول بخشهايي از حوزه هنري مي كند ... و چه مسائلي پيش مي آيد ... و سيد براي چه در برابر چه كساني قرار مي گيرد ... افخمي راست مي گفت ... سيد پهلوان دوره او بود ... همان گونه كه تختي پهلوان دوره خود بود ... !!! اينجا بود كه غبطه خوردم به حال افخمي ... و پهلوانان دوره اش ... و سراپا عشق شدم نسبت به پهلوانان ...
ديگر نوبت به اجراي موسيقي زنده است ... با خودم ميگويم عجب شيك شده اين سيد مرتضي ... ياد حرف زم مي افتم ... " آن زمان وقتي سيد متوجه شد كه ماهواره در حال ورود به ايران است چقدر خوشحال شد ، نه از باب بي بند و باري ، بلكه بتوان از طريق اين تكنولوژي و دست يافتن به آن اسلام را به جهانيان نشان داد ، او خيلي به روز بود ، او در آن زمان به فكر برنامه اي براي استفاده از ماهواره براي جهان اسلام بود ".
نگاهم دوخته ميشود به پرده نمايش ... پير دستش را مي برد بالا ... و با آرامشي عجيب مي كشد روي سر مردم ... مرد مي آيد ، با نور آبي زيبا ... و مي نشيند پشت پيانو بزرگش و مي نوازد همراه پير ... پير مردم را مي نوازد و نت ها و تصاوير ، روح ما را ... پير حالا در بستر بيماري آرام خوابيده است ... چشمان جمعيت باراني مي شود ... درست مثل هواي بيرون از سالن... پير حالا نيست ... و تخته اي چوب سرد روي دست مردم مي رود تا ... غرق ميشوي توي تصاوير و جمعيت ... جواني بينشان به سينه و سر مي زند ... نمي دانم چه مي شود ... جوانك از فرط ناباوري خود را بالا و پايين پرتاب مي كند ... و روي دست همان جمعيت از آنجا دور ... پير حالا آن بالاست ... سبك "با دلي آرام و قلبي مطمئن و روحي شاد و ضميري اميدوار به فضل خدا" ... دارم ديوانه مي شوم ... چرا اين باران بس نمي كند ... پيانو كه خاموش مي شود به ما مي گويند خير پيش و به سلامت ... + 87/01/21 16:58 توسط من ِ او |
|